بدون شرح
ندارد
کاش می شد لحظه ای پرواز کرد حرف های تازه را آغاز کرد . . ... کاش می شد ناز را دزدید و برد بوسه را با غنچه هایش چید و برد کاش دیواری میان ما نبود بلکه می شد آنطرف تر را سرود کاش من هم یک قناری می شدم در تب آواز جاری می شدم بال در بال کبوتر می زدم آنطرف ها کمی سر میزدم . . ... باز این اطراف حالم را گرفت لحظه پرواز بالم را گرفت می روم آنسو تو را پیدا کنم در دل آیینه جایی وا کنم... صبرکن صبرکن شاید دراین سرمای سوزان،باهم شاید نه صبرکن من مینویسم،صبرکن من با توهستم هرلحظه،همه جا انگار تو هم با من صبر کن ... (خ.گ۲/۹/۱۳۸۸) به تو نشان دهم که یاد تو در من تا چه اندازه شیرین است و تا چه اندازه دوست دارم که تو را دوست بدارم. (ماری هاسکل) گرچه راهش صعب و ناهموار است... و اگر بر سرت بال افکند تسلیمش شو، گرچه شاید تیغ نهان میان شهپرهایش در جانت بخلد... و اگر با تو سخن گفت باورش کن، گرچه شاید آوایش رویاهایت را چنان در هم شکند که باد،باغچه را زیر و رو میکند... (جبران خلیل جبران) بعداز برف ها حرف ها حرف ها تو خواهی آمد!!! ... (میلادتهرانی) درزمره محبوب ترین مردان جاویدان قرار داده است، همان زندگانی حس نزدیک بودن با تو را در من زنده میکند. هیچ چیزی در من نمی شکفد،جز شیرینی این حسی که در من میروید. آیا خنکی پاییز را حس میکنی؟ دوست دارم تورا گرم در آغوش بگیرم از آن دورها و دیرین ها... (ماری هاسکل) همه چیز حرف شد کلمه شد فقط سکوت است که سکوت باقی مانده است
نام تو را در هیچ کجا نخواهم نوشت نه در دفتری و نه بر دیواری نام تو را به باد خواهم سپرد برای پرواز به چهار سوی دنیا
دنبالت گشته ام برای نیافتنت زیرایکبار تو را ندیده برای همیشه گم شده ای و همچنان دنبالت میگردم برای... نیافتنت...
(بیژن جلالی) باید عاشق شد و خواند: باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی میگذرد میخواند: ((باید عاشق شد و رفت ... .. . پشت دیوار کسی میگذرد میخواند، ((باید عاشق شد و رفت...)) (م.آزاد)
سنگ نیز گواهی خواهد داد که دوست داشتن در سرشت انسان است و سرنوشت انسان است.... (اسماعیل خوئی) نگاه بر شیشه،عنکبوت درشت شکستگی تاری تنیده بود الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید وان شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت. چشم تو ماند و ماه وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه! ---------------------------------------------------------------------- آشتی ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا پرکنیم جام تهی از شراب را وز خوشه های روشن انگورهای سبز در خم بیفشریم می آفتاب را... (نادر نادرپور) افق روشن روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف،زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر،رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود، بوسه باشد. روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی ومهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... ومن آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم. (احمد شاملو) ای محبوب نازنین... که هرگز به هیچ کسی که در این جهان زنده است فکر نکرده ام... و آنگاه که به تو فکر میکنم زندگانی بهتر و رفیعتر و زیباتر است... (جبران خلیل جبران) روزی می آیی... روزی که غم هایم را به باد میسپارم آنروز برایم خانه ای میسازی رو به دریا با عشق روزی می آیی... و مرا با خود به اوج خواستن میبری تو می آیی... و مرحمی میشوی بر زخم های دلم نام تو و یاد تو ورویای تو،در قلبم،همیشه ماندگار است تو می آیی و بی قراری ام را پایان میدهی تو می آیی و یادت را و رویایت را در ذهنم به حقیقت مبدل می کنی... مطمئنم تو می آیی... من میمانم تا تو بیایی... تو می آیی... (خ.گ10/5/1388) هنگامی که دست روزگار سنگین وشب بی آواز است، زمان عشق ورزیدن و اعتماد است. و چه سبک است دست روزگار، و چه پر آواز است شب، هنگامی که آدمی عشق می ورزد و به همگان اعتماد دارد. (جبران خلیل جبران) سهم من از همه دنیا سه واژه است.:. خاطره آرزو وانتظار... با خاطره ها به گذشته هایی که گذشتن فکر میکنم با آرزوهام به آینده ای که پیش رودارم پرواز میکنم وبا انتظار به امید باتو بودن،میمانم و از تو مینویسم... (خ.گ 22/4/1388) چون کتابی در مسیر باد... میخورد هر دم ورق اما هیچکس... او را نمیخواند! برگ ها را میدهد بر باد میرود از یاد هیچ چیز از او نمیماند بادبان کشتی او در مسیر باد مقصدش هرجا که باداباد! بادبان را،ناخدا باد است لیک او را هم خدا،هم ناخدا باد است... (قیصر امین پور) موازی تا ابد... حتی افق دیدگاهمان آنقدر متفاوت است،که آنجا هم به هم نخواهیم رسید... (میلادتهرانی) زندگانی ام ساکت است جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم هوس دیدن مردم را ندارم و احساس میکنم که در انتظار چیز تازه و غریبی هستم که بخش ناسوخته ی روحم را بسوزاند میخواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است ای کاش میتوانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم... (خلیل جبران) :.:.:.::.::.::.:.:.: ازتودورمی شوم... اینبار چندمین بار است که این تصمیم راگرفته ام؟ خودم هم نمی دانم.:. دیگرحساب روزوماه هم از دستم خارج شده... نمیدانم... توهم نمیدانی...بخاطرهمین است که میروم... من از باتوبودن خسته نمیشوم...من از یادتوخسته نمیشوم... من از دور باتومیمانم وتو...به انتظار میمانی.. وتوازانتظارکشیدن لذت میبری... همین برایت کافیست هاله ای از من... سایه ای از من برایت کافیست... یادتوهم برایم کافیست... کافیست؟؟؟ (خ.گ ۴/۳/۸۸) دلواپست می کنم خانه ای سوت و کور می شوم تو،به ندیدن من عادت نکرده ای من،به نبودن تو عادت نکرده ام به خدا مجبور می شوم!!! (میلادتهرانی) در ذهن پرتشویشم هرکلمه به سویی میدود آنکه بیشتر از همه به نظرم میاید و دل تنگم را میخراشد نام زیبای توست... (خ.گ۱۲/۱/۸۸) شش سین دارد! چرا که سبزی حضور تو، در خانه نیست!!! (میلاد تهرانی) دلگيرم نه از غروب از تو که خلوت غروب مراگرفتي... در كابوسي تلخ،كابوسي پر از درد بي تو بودن رها شده ام دلم برايت تنگ شده؟ شايد نه.... دلم براي خاطراتم كنار تو تنگ شده براي تك تك لحظاتي كه برايم و برايت بهترين شده اند دلم براي پرده اي كه بي دليل به روي عشقمان كشيده ام دلم براي تو دلم براي خودم دلم براي همه چيز تنگ شده براي قول هايي كه به تو دادم براي نقشه هايي كه با تو كشيدم براي روياهايي كه با تو داشتم براي دلتنگي تو،هم تنگ شده.... (خ.گ 9/8/87) گريز و درد رفتم مرا ببخش و مگواو وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پراز درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم،كه داغ بوسه ي پر حسرت ترا بااشكهاي ديده،زلب شستشودهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو،مگو،كه چرا رفت،ننگ بود عشق من و نياز تووسوز و ساز ما از پرده ي خموشي و ظلمت،چو نور صبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم،كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم،كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير ميخواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير روحي مشوشم كه شبي بيخبر ز خويش در دامن سكوت به تلخي گريستم نالان زكرده ها و پشيمان زگفته ها ديدم كه لايق تو وعشق تو نيستم فروغ فرخزاد(اهواز-مهرماه1333) بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسمان پرندگی ام دادی ومرا در تنگنای از تو پریدن گذاشتی وقتی که آب و دانه برایم نریختی وقتی کلید در قفس من گذاشتی امروز از همیشه پشیمانتر آمدی دنبال من بنای دویدن گذاشتی من نیستم...نگاه کن این باغ سوخته تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟ (حسرت.مهدی فرجی) دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهشدار به موسی شدنش میارزد... بازدرخلوت شب شوق سر انگشتانت زده آتش به پروبال كبوتر جانت آه اي جفت جدا مانده من باور كن طاقتش طاق شده طوقي سرگردانت دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست؟ یک لحظه بایست و یکبار بگو: تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
| Design By : Night Skin |


